من سلیقه دارم، ولی پول ندارم

من سلیقه دارم، ولی پول ندارم

خیلی‌ها می‌گویند این روزها دیگر کسی حوصله خواندن متن‌های طولانی را ندارد. پس چند سطر ابتدایی این جستار را بخوانید. اگر چیزی در آن برایتان جالب نبود، رهایش کنید. اگر دوستش داشتید، تا آخر بخوانید. اگر امروز حوصله خواندنش را ندارید، ذخیره‌اش کنید برای روزی که فرصت و حوصله بیشتری دارید. من این جستار را با دقت و وسواس نوشته‌ام؛ تک‌تک جمله‌هایش را چند بار خوانده‌ام و اصلاح کرده ام و طبیعی است که دوست دارم خوانده شود. اما خواندن، وقتی ارزشمند است که با رغبت و حوصله اتفاق بیفتد.

یک‌بار به خانه‌ای رفتم که از همان لحظه ورود، ثروت صاحبش به چشم می‌آمد: سنگ‌های براق، لوستر بزرگ، مبلمان گران‌قیمت و انبوهی از تابلو فرش و وسایل تزئینی. انگار همه‌چیز یک پیام داشت: «این خانه گران است». وقتی بیرون آمدیم، یکی از دوستانم گفت: «ببین خدا پولو به کی میده؟» و دیگری بلافاصله ادامه داد: «این همه پول داره ولی نمی‌دونه باهاش چی کار کنه. پول عالی، ولی سلیقه افتضاح»

احتمالاً شما هم این جمله‌ها را زیاد شنیده‌اید؛ مخصوصاً از آدم‌هایی که خودشان لزوماً پول زیادی ندارند، اما درباره اینکه «پول را چطور باید خرج کرد» اعتمادبه‌نفس زیادی دارند. کسی ممکن است درآمد متوسطی داشته باشد، خانه‌ای معمولی داشته باشد و برای خرید خیلی از چیزهایی که دوست دارد مجبور باشد حساب‌وکتاب کند، اما با دیدن خانه یک فرد بسیار ثروتمند بگوید: «اگر من این‌قدر پول داشتم، هیچ‌وقت این‌طوری زندگی نمی‌کردم».

این «اگر من پول داشتم» شاید از آن جمله‌هایی باشد که بیشتر از آنکه درباره پول باشد، درباره تصور ما از خودمان است. انگار در ذهنمان یک نسخه خیالی از خودمان ساخته‌ایم که اگر روزی پولدار شود، دقیقاً می‌داند چه خانه‌ای بخرد، چه ماشینی سوار شود، کجا سفر کند، چه لباسی بپوشد، چه رستورانی برود و چه چیزهایی را هرگز نخرد. پول نداریم، اما برای خرج کردن پولی که نداریم، برنامه‌ای بسیار دقیق داریم. اینطور نیست؟

اینجا مفهومی مطرح است که جامعه‌شناسان آن را «سرمایه فرهنگی» می‌نامند. در ساده‌ترین معنا، سرمایه فرهنگی مجموعه‌ای از دانش، سلیقه، مهارت‌ها و آشنایی‌هایی است که آدم در طول زندگی یاد می‌گیرد و به کمک آن‌ها می‌تواند میان چیزها تمایز بگذارد: بداند چه چیزی برای چه موقعیتی مناسب است، چه نوع لباسی با چه موقعیتی جور درمی‌آید، چه غذایی ارزش امتحان کردن دارد، یک اثر هنری را چطور ببیند، در چه فضایی چطور رفتار کند و چه انتخابی در یک جمع «درست» یا «بجا» تلقی می‌شود.

نکته درخور توجه این است که سرمایه فرهنگی همیشه به موازات سرمایه اقتصادی حرکت نمی‌کند. ممکن است کسی پول زیادی داشته باشد، اما هنوز آن شناخت و تجربه‌ای را که در طول سال‌ها شکل می‌گیرد نداشته باشد. برعکس، ممکن است کسی کتاب خوانده باشد، تئاتر دیده باشد، به گالری هنری رفته باشد، درباره معماری و موسیقی و غذا چیزهایی بداند و در انتخاب لباس و وسایل خانه حساس باشد، اما پول کافی برای تبدیل کردن این شناخت به سبک زندگی دلخواهش نداشته باشد.

یکی از جاهایی که این تفاوت را بسیار آشکار می‌بینیم، شبکه‌های اجتماعی باشد. معمولاً یکی از دلخوشی‌های طبقه متوسط همان سرمایه فرهنگی‌اش است. عکس کافه می‌گذارد، به تئاتر می‌رود، عکس تئاتر می‌گذارد، از گالری ها عکس می‌گذارد، کتابی را که خوانده معرفی می‌کند، از یک رستوران کوچک و دنج عکس می‌گیرد یا تصویری از یک سفر فرهنگی منتشر می‌کند. در مقابل، فرد ثروتمند ممکن است عکس ماشین گران‌قیمتش را بگذارد، خانه بزرگش را نشان دهد، ساعتش را به نمایش بگذارد یا از خریدی گران‌قیمت عکس منتشر کند.

البته توجه شود که این دوگانه مطلق نیست. آدم‌های ثروتمند زیادی هستند که سرمایه فرهنگی بالایی هم دارند و آدم‌های طبقه متوسطی هم هستند که نمایش کالاهای گران‌قیمت را دوست دارند. اما اگر بخواهیم به این رفتارها به‌عنوان یک الگوی اجتماعی نگاه کنیم، تفاوت جالبی دیده می‌شود: گاهی یک نفر چیزی را به نمایش می‌گذارد که قرار است بگوید «من توان خریدن دارم» و دیگری چیزی را نمایش می‌دهد که قرار است بگوید «من بلد هستم انتخاب کنم».

در اینجا مسئله فقط این نیست که چه کسی چه چیزی دارد؛ مسئله این است که هرکس دوست دارد چه چیزی از خودش دیده شود. ممکن است کسی پول زیادی نداشته باشد، اما با عکس کافه، کتاب، تئاتر، سفر یا موزه بخواهد نشان دهد که فقط مصرف‌کننده نیست، بلکه انتخاب‌گر است. یعنی می‌داند چه چیزی ارزش دیدن، شنیدن، خواندن یا تجربه کردن دارد. در مقابل، نمایش ماشین، خانه، ساعت یا کالای گران‌قیمت می‌تواند شکل دیگری از اعلام موقعیت باشد: «من توان خریدن این را دارم». به این ترتیب، شبکه اجتماعی تبدیل می‌شود به ویترینی که در آن سرمایه‌های مختلف، زبان تصویری خودشان را پیدا می‌کنند. یکی سرمایه اقتصادی را نمایش می‌دهد و دیگری سرمایه فرهنگی را. و البته گاهی هر دو را هم‌زمان.

از همین‌جا می توان فهمید که چرا جمله «پول داره، ولی سلیقه نداره» این‌قدر آشناست. اگر پول تنها معیار ارزش اجتماعی بود، کسی که ثروتمندتر است باید همیشه از نظر اجتماعی بالاتر قرار بگیرد. اما در عمل، طبقه متوسط می‌تواند معیار دیگری برای ارزش‌گذاری بسازد: من شاید ماشین او را نداشته باشم، خانه او را نداشته باشم و نتوانم مثل او خرج کنم، اما می‌دانم کجا بروم، چه بخوانم، چه ببینم، چه لباسی بپوشم و چه چیزی را انتخاب نکنم. در این حالت، نداشتن سرمایه اقتصادی تا حدی با نوعی اعتماد به سرمایه فرهنگی جبران می‌شود. آدم می‌تواند چیزی را نداشته باشد، اما همچنان احساس کند «تشخیصش» از کسی که آن چیز را دارد بهتر است. همین‌جاست که جمله «سلیقه دارم ولی پول ندارم» معنای دیگری پیدا می‌کند. در اینجا «پول ندارم» فقط به نداشتن پول اشاره ندارد؛ گاهی به موقعیتی اشاره می‌کند که فرد از نظر اقتصادی در آن چیزی برای رقابت با ثروتمندترها ندارد. در چنین شرایطی، سرمایه فرهنگی می‌تواند به منبع دیگری برای حفظ عزت‌نفس تبدیل شود: «شاید من مثل او پول ندارم، اما می‌فهمم چه چیزی خوب است.»

ژنیفر اسمیت مَگوایر، در پژوهشی درباره بازنمایی «ثروتمندان تازه‌پولدار» در رسانه‌ها، دقیقاً به همین مرزبندی فرهنگی نزدیک می‌شود. او نشان می‌دهد که تصویر ثروتمند تازه‌پولدار به‌عنوان آدمی پرزرق‌وبرق، مبتذل، فاقد نزاکت یا فاقد تشخیص فرهنگی، فقط تصویری درباره خودِ ثروتمندان نیست. این تصویر به طبقه متوسط حرفه‌ای هم کمک می‌کند تا خودش را تعریف کند. در این روایت، «ثروتمند جدید» می‌تواند پول داشته باشد، اما در سوی دیگرِ مرز فرهنگی قرار می‌گیرد؛ در حالی که فرد متمدن، باسلیقه و صاحب تشخیص کسی است که می‌داند چگونه رفتار کند و چگونه مصرف کند. بنابراین وقتی کسی می‌گوید «پول داره، ولی سلیقه نداره»، ممکن است فقط درباره خانه یا ماشین یک فرد ثروتمند حرف نزند؛ بلکه هم‌زمان دارد درباره خودش هم حرف می‌زند: «او پول دارد، اما من تشخیص و سلیقه دارم». این نکته مهم است، چون نشان می‌دهد سلیقه فقط مسئله زیبایی‌شناسی نیست. سلیقه می‌تواند تبدیل به یک ابزار اجتماعی برای مرزبندی شود.

اما اینجا هم باید مراقب یک دام باشیم: اینکه تصور کنیم طبقه متوسط همیشه «خوش‌سلیقه» است و ثروتمندان همیشه «بدسلیقه». چنین چیزی واقعیت اجتماعی را بیش از حد ساده می‌کند. خودِ مفهوم سلیقه هم اجتماعی و طبقاتی است. آنچه یک گروه «شیک و موقر» می‌داند، ممکن است برای گروه دیگری سرد، بی‌روح یا حتی خسیسانه به نظر برسد. بنابراین وقتی از «سلیقه» حرف می‌زنیم، بهتر است بدانیم که درباره یک حقیقت طبیعی و جهان‌شمول صحبت نمی‌کنیم؛ درباره معیارهایی صحبت می‌کنیم که در یک جامعه و میان گروه‌های مختلف اجتماعی ساخته و تثبیت شده‌اند.

در هر حال، مثالی که در ابتدای جستار آمد چیزی را نشان می‌دهد که در زندگی روزمره هم زیاد می‌بینیم: پول به‌سرعت به دست می‌آید، اما یادگیری اینکه با این پول چگونه جایگاه اجتماعی خود را بسازیم، ممکن است زمان بیشتری ببرد. ممکن است فردی در مدت کوتاهی خانه‌ای بسیار بزرگ بسازد، ماشین گران بخرد و لباس‌ها و وسایل گران‌قیمت تهیه کند، اما هنوز نداند چه نشانه‌هایی در یک محیط اجتماعی خاص «معتبر» تلقی می‌شوند و چه نشانه‌هایی ممکن است نشانه تلاش بیش از حد برای نمایش ثروت به نظر برسند.

این همان چیزی است که در ادبیات جامعه‌شناسی می‌توان با فاصله میان سرمایه اقتصادی و سرمایه فرهنگی توضیحش داد. سرمایه اقتصادی می‌تواند گاهی بسیار سریع تغییر کند: یک معامله، یک کسب‌وکار موفق، افزایش قیمت دارایی، یک فرصت اقتصادی یا یک جهش در بازار می‌تواند موقعیت مالی یک خانواده را در مدت کوتاهی تغییر دهد. اما سرمایه فرهنگی معمولاً چنین جهشی ندارد.

در ایرانِ امروز این بحث یک زمینه اقتصادی مهم هم دارد. در سال‌هایی که تورم، کاهش قدرت خرید و بی‌ثباتی اقتصادی بخش بزرگی از زندگی روزمره را تحت تأثیر قرار داده، ممکن است فاصله میان کسانی که سرمایه اقتصادی‌شان با سرعت رشد کرده و کسانی که بیشتر انرژی خود را صرف حفظ سطح زندگی قبلی کرده‌اند، محسوس‌تر شود. برای بخشی از طبقه متوسط، مسئله فقط این نیست که دیگری ثروتمند شده؛ مسئله این است که «چرا او؟» و شاید در ادامه، این پرسش که «اگر این پول دست من بود، آیا بهتر از او خرجش نمی‌کردم؟» اینجاست که حسرت اقتصادی می‌تواند با قضاوت فرهنگی درهم بیامیزد. شاید آدم نتواند بگوید «من از او پولدارترم»، چون واقعیت خلافش را نشان می‌دهد. اما می‌تواند بگوید «من از او بهتر می‌فهمم». این جمله از نظر روانی و اجتماعی جایگاه مهمی دارد. ثروت دیگری را نمی‌توان انکار کرد، اما می‌توان ارزش آن را زیر سؤال برد: «بله، پول دارد، اما بلد نیست از آن استفاده کند».

در واقع، این جمله نوعی بازتعریفِ موفقیت هم هست. اگر موفقیت را فقط با پول اندازه بگیریم، طبقه‌ای که پول کمتری دارد، از همان ابتدا بازنده است. اما اگر معیارهای دیگری مثل سلیقه، دانش، رفتار، انتخاب و سبک زندگی را وارد کنیم، امکان مقایسه دوباره باز می‌شود. آدمی که خانه بزرگ ندارد، می‌تواند درباره معماری خانه بزرگ نظر بدهد؛ کسی که ماشین گران‌قیمت ندارد، می‌تواند درباره طراحی و زیبایی خودرو حرف بزند؛ کسی که توان خرید لباس‌های گران را ندارد، ممکن است بهتر از دیگری بداند چه لباسی به او می‌آید. در این معنا، «من می‌فهمم» می‌تواند به منبعی برای حفظ عزت‌نفس تبدیل شود؛ راهی برای اینکه فرد، در شرایطی که از نظر اقتصادی امکان رقابت ندارد، هنوز بتواند برای خود جایگاهی تعریف کند.

مئیر یایش و تالی کاتز-گرو در پژوهشی درباره رابطه سرمایه فرهنگی و اقتصادی با سلیقه و مشارکت فرهنگی، بر تفاوتی مهم تأکید می‌کنند: «داشتن سلیقه» با «امکان عملی کردن آن سلیقه» یکی نیست. ممکن است کسی به‌واسطه خانواده، تحصیلات و محیط اجتماعی‌اش با کتاب، هنر، موسیقی و دیگر محصولات فرهنگی آشنا شده باشد و بداند چه چیزی را می‌پسندد، اما به دلیل محدودیت اقتصادی نتواند این سلیقه را در زندگی روزمره دنبال کند. در مقابل، منابع اقتصادی می‌توانند امکان مشارکت و مصرف فرهنگی بیشتری فراهم کنند، بدون آنکه الزاماً همان میزان سرمایه فرهنگی را به همراه داشته باشند. به بیان ساده‌تر، سرمایه فرهنگی تا حد زیادی بر این اثر می‌گذارد که چه چیزی را خوب و ارزشمند بدانیم، در حالی که سرمایه اقتصادی تعیین می‌کند تا چه اندازه امکان تبدیل این ترجیحات به عمل را داریم. از همین رو گاهی سلیقه آدم‌ها از جیبشان جلوتر می‌رود (یایش و کاتز-گرو، ۲۰1۲).

کم‌کم نتیجه‌گیری کنم. در سال‌های اخیر، به نظر می‌رسد سرمایه اقتصادی بخش مهمی از طبقه متوسط در حال فرسایش است و زندگی روزمره بیش از گذشته زیر فشار مسئله معیشت قرار گرفته است. طبقه متوسط هنوز می‌داند چگونه خرج کند، چه چیزی را انتخاب کند و چه نوع مصرفی را باارزش بداند، اما فاصله میان دانستن و توانستن روزبه‌روز بیشتر می‌شود. بخشی از این طبقه به‌تدریج از همان مشارکت‌های فرهنگیِ حداقلی هم عقب می‌نشیند؛ از رستوران و سفر گرفته تا تئاتر، کنسرت، نمایشگاه و خرید کتاب. گمان جامعه شناختی من آن است که پشت بسیاری از عکس‌های مرتب و زیبایی که از کافه، سفر، کتاب، غذا یا یک شب فرهنگی در اینستاگرام منتشر می‌شوند، زندگی‌ای پنهان است که با حساب‌وکتاب دائمی، حذف کردن و عقب انداختن خواسته‌ها و اضطرابِ هزینه‌ها می‌گذرد. تصویر بیرونی هنوز می‌تواند نشانه یک زندگی فرهنگی و باسلیقه باشد، اما در پشت آن، تنگناهای اقتصادی عمیق‌تری در حال شکل گرفتن است. شاید مسئله امروز طبقه متوسط فقط این نباشد که «دستش خالی است»؛ مسئله این باشد که به‌تدریج دارد توان مالیِ زیستن مطابق سلیقه‌ای را که سال‌ها برای خود ساخته است، از دست می‌دهد.

من فکر می‌کنم زوال طبقه متوسط در هر جامعه‌ای می‌تواند زمینه را برای فرسایش بالندگی فرهنگی فراهم کند؛ چرا که طبقه متوسط فقط یک موقعیت اقتصادی نیست، بلکه یکی از حاملان مهم تولید و مصرف فرهنگی، آموزش، مشارکت اجتماعی و شکل‌گیری سلیقه‌های تازه است. وقتی این طبقه بیش از پیش درگیر بقا و معیشت می‌شود، شاید نخستین چیزی که از زندگی حذف می‌شود، همان امکانی باشد که فرهنگ برای رشد به آن نیاز دارد: فرصت تجربه کردن، آموختن، انتخاب کردن و فراتر رفتن از ضرورت‌های روزمره. این روزها طبقه متوسط سلیقه دارد ولی پول ندارد.

*جامعه شناس و استاد دانشگاه

Maguire, J. S. (2019). Media representations of the nouveaux riches and the cultural constitution of the global middle class. Cultural Politics, 15(1), 29–47.

Yaish, M., & Katz-Gerro, T. (2012). Disentangling “cultural capital”: The consequences of cultural and economic resources for taste and participation. European Sociological Review, 28(2), 169–185.

کد مطلب 2274837

  • من سلیقه دارم، ولی پول ندارم

    من سلیقه دارم، ولی پول ندارم

Leave a Comment

Are you human? Please solve:Captcha